که حرف میزند با تو
این منم ...
من ِ در گم ِ خویش
این چشم های من نیست که میخوانی اش
این وجود سراسر حرف نگفته ایست
که میخواندت
که گم میکندت
در هزار توی تاریک و روشن خویش
و باز میابدت
از زیر خروارها خاک
و باز آشفتگی
و باز ابهام و سردر گمی چشم هایم
که روزی
سخن میگفت
با تو....
با تمام لحظه های تلخ و شیرین بود و نبودت....
حال
این چشم هایم نیست
که حرف میزند با تو
این منم.....
من ِ در گم ِ خویش ...