تبليغاتX
ترنج
بعد از 9 ماه بي قراري

دختر پائيز

چشمان به راهم را

پايان انتظار بخشيد....

پ.ن :

عيدتون مبارك...پائيزتون قشنگ ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:20 توسط ترنج |

"دوست ترم ميداري"

 صبورا !

تپه اي سكوت ، نصيب دور دست ميكني

گنج پنهاني ، نصيب خاك .

سكوت و ستاره نصيب دشت ميكني

سيب و سايه نصيب باغ.

گريه ي كودكان و زخم آدمي

فقر دشت و راه هاي بي نشان ،

نصيب من .

رحيما !

چه دوست ترم ميداري !

 

پ .ن :

1- هيوا مسيح – كتاب : شباني كه دست هاي خدا را ميشست .

2- اين كتاب رو سال پيش خوندم... چندبار قرار بود در اين وبلاگ ازش حرف بزنم ولي

موقعيتش پيش نيومد!

3- پيشنهاد ميكنم حتما بخونيدش... كتاب فوق العاده ايه ...

4-بعد از اين بيشتر ازش مينويسم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:21 توسط ترنج |

دلم از بيابان پر است – كه هر بار – گوشه اي از دستگاه تنهايي ام را-

يا ماه ميخواند در ني ِ كوچكي – يا گلوي سرگردان پارسايي بي نام – در من .

.

.

.

ميدانم از ذكر بسيار ديشب است – كه امروز –

تمام بيابان را بهار ميبينم.

                                                       "  هيوا مسيح"

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:52 توسط ترنج |

چقدر دردناكه وقتي يه قاصدكي مياد پيشت هيچ پيغامي نداشته باشي كه با اون براي عزيزي بفرستي.

شايدم هيچ عزيزي نداري كه براش پيغام بدي !

و فكر كردن به گزينه دوم روحت رو به درد مياره....

چه غربتي ست، عزيزان من كجا رفتند ؟

تمام دور و برم پر ز جاي خاليها

پ.ن : امروز چندتا قاصدك اومدن داخل اتاقم... من هيچ حرفي براي گفتن به اونا نداشتم...

فقط بهشون گفتم اشتباه اومدين و بعد فوتشون كردم كه برند.ولي نميدونم چرا اصرار دارند كه اينجا بمونند...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:38 توسط ترنج |

*" عاشق هر كس كه شدي ديگه نميتوني فراموشش كني. واسه همينه كه به نظر من عشق يعني هيولا.

تا وقتي كه كسي رو دوست نداشته باشي راحتي اما همين كه عاشقش شدي اون كوه مياد سراغت .

واسه همينه كه به نظر من هر زن يعني يه كوه غصه .من كه از عاشق شدن مثل هيولا ميترسم.

تو نميترسي؟ "

تصميم داشتم اين مطلب رو حدود يك ماه و نيم پيش كه اين كتاب رو خوندم در اينجا بنويسم.

ولي به دليل مشغله هاي مختلف فرصتش پيش نيومد.

در اينباره من با مصطفي مستور موافقم...كه عشق مثله هيولا ميمونه ! يه هيولاي لطيف كه دوست داري

داشته باشيش ولي وقتي گرفتارش ميشي ميبيني خيلي وحشتناكه ...

خوشبختانه يا متاسفانه من تا حالا گرفتار هيولاي زميني نشدم !

به نظر من اين هيولاي لطيف با همه ي اضطراب ها و ترس هايي كه با خودش داره خيلي زيباست !

همه ي آدما اين هيولا رو همراه خودشون دارند... هيولاي خيلي ها خوابه ! يعني بايد يه اتفاقي بيفته و يه

شخصي پيدا بشه كه بتونه اون هيولاي لطيف درونت رو بيدار كنه... و اگه بيدار شد اونوقته كه سختي ها

شروع ميشه... تو بايد طرف رو دوست داشته باشي... بايد عاشقش باشي و به خاطر اون بتوني از همه ي

دارايي هاي خودت بگذري... حتي از جونت كه گرانبها ترين دارايي توست ... اين تنها راه حله...

چون اين اسمش عشقه! فكر ميكنم اگه چيزي غير از اين باشه بايد شك كني كه هيولاي درونت بيدار شده

يا نه. و بايد بفهمي توهمي كه فكر ميكني عشق بوده فقط يه دوست داشتن سطحيه...

به نظر من اين هيولا فقط يك بار بايد بيدار بشه و به دست يه شخص خاص..

كسي كه ارزش اين همه از خودگذشتگي رو داشته باشه... و اگر هيولاي لطيف درونت بيدار شد و ناگاه با

يه شخص نالايق مواجه شد ميميره ...به همين راحتي ... فكر ميكنم آدم بايد در اينباره خيلي دور انديش باشه.

پ.ن :

1- *بخشي از كتاب "من گنجشك نيستم " مصطفي مستور

2-نماز و روزه ي همگي قبول ...

3- شبهاي فوق العاده اي رو پيش رو داريم... ما رو از دعاي خيرتون بي نصيب نگذاريد.به ياد همتون هستم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:59 توسط ترنج |