چشم بسته
گوش بسته
زبان بسته
حيواني !
زبانش را هم بستند
فقط سكوت - سكوت - سكوت
من هنرم را به تحصن ميگذارم
تو مرا
و قلب كوچكم را به تحريم ميكشي
و او
تمام دار و ندار ما را
به تاراج ميبرد
حتي ندارهايي كه روزي دار ميشدند !
كه روزي دار ميشوند
براي من و
گردن باريكتر از مويم !
دهاني باز ميشود :
- تاراج كجاست ؟
و ناگاه صداي گلوله
و باز سكوت ...
جامه نيستند
تا ز تن درآورم
"چامه و چكامه " نيستند
تا به "رشته ي سخن " در آورم
درد هاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
.
.
.
درد حرف نيست
درد ، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم ؟
"قيصر امين پور"
اين روزها دلتنگي هام زياد شدند
دلم براي "آرزو " يي كه دلتنگي اش امام زمان بود تنگ شده....
براي رمضان هم ....
.
.
اين روزها زياد خوشحال نيستم ...ولي اميدوارم شما در اين اعياد شاد باشيد...
کالبدم تنگ شده !
دلم نمیگنجد در این پوسته ی بیمار
حصار سینه ام
قفسی شده
برای روحم ، دلم ، خودم ...
-------------------------------------
پ.ن : دلم برای پاییز تنگ شده... و یک هوای ابری ... دلم برای یک شعر بارانی هم ...
ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است
ما ميرويم هر كه بماند مخيّر است
ما ميرويم گرچه ز الطاف دوستان
بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است
دلخوش نميكنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما ميرويم مقصدمان نامشخص است
ما ميرويم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است
ديري ست رفته اند اميران قافله
ما مانده ايم و قافله پيران غافله
اين جاده گرچه بار من و پاي سنگ نيست
بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست
" شاعر : ؟ "