تبليغاتX
ترنج

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی         *    دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی

دایم گل این بستان شاداب نمیماند        *      دریاب ضعیفان را در وقت توانائی

دیشب گله ی زلفش با باد همی کردم   *   گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودائی

صد باد صبا اینجا با سلسله میرقصند     *      این است حریف ای دل تا باد نپیمائی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد   *   کز دست بخواهد شد پایاب شکیبائی

یارب بکه شاید گفت این نکته که در عالم  *     رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جائی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست  *    شمشاد خرامان کن تا باغ بیارائی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی          *     وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهائی

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم   *   لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست    *  کفر است در این مذهب خود بینی و خود رائی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده        *    تا حل کنم این مشکل در ساغر مینائی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد *  شادیت مبارک باد ای عاشق شیدائی

میلاد یگانه منجی عالم هستی و آخرین ستاره ی آسمان ولایت بر همه ی منتظران مبارک باد....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:9 توسط ترنج |

مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا ، جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا ، زهره تابنده شدم

گفت که « دیوانه نئی ، لایق این خانه نئی »

رفتم دیوانه شدم ، سلسله بندنده شدم

گفت که « سرمست نئی ، رو که ازین دست نئی »

رفتم و سر مست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که « تو کشته نئی ، در طرب آغشته نئی »

پیش رخ زنده کنش ، کشته و افکنده شدم

گفت که « تو زیر ککی ، مست خیالی و شکی »

گول شدم، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم

گفت که « تو شمع شدی ، قبله ی این جمع شدی »

جمع نیم ، شمع نیم ، دود پراکنده شدم

گفت که « شیخی و سری ، پیشرو و راهبری »

شیخ نیم ، پیش نیم ، امر تو را بنده شدم

گفت که « با بال و پری ، من پرو بالت ندهم »

در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

                                                                   "مولانا "

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:20 توسط ترنج |

 صلح

کلمه ی قشنگی ست

صلح با یک شاخه گُل

البته ، گل نوشته میشود اما

گِل هدیه میدهند به یکدیگر

اینگونه بیشتر به دلهاشان میچسبد

دل سنگی !

گُل گِلی !

آشتی هم آشتی های قدیم

حداقل گُل هاشان گِلی نبود!

و نیز دلهاشان سنگی !

لبخندهاشان قراردادی نبود.....

این روزها خنده ها هم تاریخ مصرف دارند

تاریخ انقضا : دو ثانیه بعد از اتفاق شیرین !

اگر نخندیدی

تا خنده ی بعد

سالها انتظار در راه است

و باز دو ثانیه فرصت !

زود بخند !!!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 21:5 توسط ترنج |

بخوان به نام رهایی ! بخوان به نام بلوغ ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب !

بخوان به نام ساقه ی امید در پهندشت یأس !

بخوان به نام خالق خورشید، و عشق را به اسم اعظم معشوق ، از پس یلدای بی تنفس دیجور نور باران کن.

بخوان نبی گرامی ! بخوان رسول عشق و امید !

بخوان به نام نامی توحید!

 عید مبعث بر همه ی مسلمین جهان مبارک باد .

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:14 توسط ترنج |

روزگار بد تا میکند با ما

 شاید

بد تا میخورد

دفتر روزگار

خدایا

دفترم را عوض کن

جنسش نا خالصی دارد !

میدانم

این نامهربانی ها ی روزگار

رخنه کرده در تار و پود صفحه ی جوانی ام ....

خدایا

دفترم را عوض کن

لطفا

ادامه اش را در همان کاغذ های کهنه ی قدیمی

کاغذ های سفید و بی ریای کودکی ام بنویس .......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 21:13 توسط ترنج |