تبليغاتX
ترنج
فکر کن یه روز صبح تو خواب ناز (غفلت !!!!!) هستی ، یه دفعه تلفن زنگ بزنه. با کلی غرغر کردن

پاشی بری ببینی کیه. یهو یه صدایی از پشت گوشی میگه : امام رضا منتظر شنیدن حرفاته....

هر چی دلت میخواد بهش بگو ، الان جلوی حرمش ایستادی .......

برای چند لحظه تو شوک بودم.....

مگه من کی ام ؟

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:24 توسط ترنج |

از شیشه های مات

یلدای برفی را مینگرم

و باز تداعی لحظه ی عبورش از وجودم

سراسر هستی ام پر از برف یلدا میشود

آنگاه که دانه های بلورین از اعماق آسمان به درونم جاده زدند

تو بودی که قلبم را از غبار تکرار و روزمرگی ها زدودی

و حضورت را همچون عبور آن پائیز از وجودم ، حس میکنم

امشب آسمان با سکوت و برف آمیخت

و شبِ یلدا نقره فامِ نقره فام گشت

دوباره دلم بهانه ات را میگیرد

و باز آرزوی همیشگی

کاش من نیز آنجا بودم . آن بالا . پیش تو!

کاش میتوانستم عشق بازی آسمان را در کنار تو به نظاره بنشینم .....

................

امشب آسمان یلدا با سکوتش با من سخن گفت

چه راز ها در دل داشت و چه خاطرات کهنه ای که از ذهن برفی اش میگذشت

امشب حافظ نیز با من بود

زیر آسمان خدا

و پیش پای زمستان

و دلم با حضور حافظ و راز یلدای عاشق آمیخت

و حال من ، خود را در کنارت میبینم

که با هم عشق بازی آسمان را در زیر پاهایمان مینگریم !

و آن شب دور نخواهد بود......

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 9:26 توسط ترنج |