او آمد !
حضور گرمش یخ خورشید را آب کرد
هنوز هیچ کس با خبر نشده
همه خوابند
از قوری روی سماور،
یک استکان چای میریزم
میخورم تا خواب از چشمان خسته ام بروبم
میخواهم بیدار بمانم!
مدتها ابر به استکان من هجرت نکرده بود
این بار تلخی چای را به شیرینی ابرهای سپید وصله میزنم
به یاد روزگار قدیم......
صدای قدم های آهسته اش را بر تن خیابان خاموش و کور شهر میشنوم
گویی در گذر است....
کفشها را به پا کردم
و پاها را در پی حضورش فرستادم
قدم های گرمش حس یخ زده ی خیابان تکراری را ذوب کرد
و تنها خیابان بود که پوسته یخی خوابش را در هم شکست
و خاک پای او گشت .......
در کوچه ی خواب زمان آلود ، به دنبال حضورش هستم
جز رد پایی تازه بر تن خاک ، چیزی نیافتم
سایه ای از پس دیوار زمان عبور کرد
سایه ام در پیَ ش دوید
ولی چیزی جز رد پایی تازه
آنجا نبود......
پلک هایم سنگین شده
چشمانم تاب بیدار ماندن را ندارند
آرام آرام حس یخی در من رخنه میکند
و من نیز همچون آنان ..............
.................
خورشید دوباره یخ میزند
ابر از استکان چای رخت برمیبندد
و من نیز . . .
وقتی همه خواب بودیم . . . . . . .
بسم الله النور
سلام به همه ی شما دوستان عزیز و بازدید کنندگان محترم این وبلاگ
به خاطر این غیبت طولانی و وقفه ای که در به روز کردن این وبلاگ افتاد از همه ی شما
معذرت میخوام...و از همه ی کسانی که در این مدت به وبلاگم سر میزدند تشکر میکنم......
این مدت خیلی سرم شلوغ بود . به خاطر کنکور و همچنین دسترسی نداشتن به اینترنت و بعد
هم مشکلاتی که در سیستم کامپیوترم ایجاد شد نتونستم وبلاگ رو به روز کنم ....
مشکل کامپیوترم هنوز به طور کامل رفع نشده ولی سعی میکنم هر جور شده حداقل هر هفته و
یا 10 روز یک بار وبلاگ رو به روز کنم ...
هر چند میدونم مطالب وبلاگم چندان مهم نیست ولی همین که باعث برقراری ارتباط با شما
دوستان عزیزم شده ، به من انرژی میده تا هر بار به بهانه ی حضورتون یک مطلب کوچیک
بزنم و از نظرات خوبتون بهره مند بشم .....
امیدوارم حضور پایدار و پرمهر شما رو مثل گذشته در وبلاگ ببینم و از نظراتتون بی نصیب
نمونم. ![]()
![]()
![]()
--------------------------------------------------------------
پست امروزم در مورد سهراب سپهری شاعر مورد علاقمه ..... نمیدونم اسمشو میشه شعر گذاشت یا نه ولی هر چیزی که هست احساس من به سهراب است و بس
سهراب
تو را دوست میدارم
به همان میزان که زندگی ام
سرشار از احساسات پاکت شد .....
و به وسعت نگاه دریایی ات
که گاه باران را به مرداب چشمانم دعوت میکرد
تو را دوست میدارم
به اندازه ی دشت های فراخ و کوه های بلند شعرت
و دریای وسیعی که با قایق تنهایی ات راهی آن شدی .....
حال که نیستی باور دارم
پشت دریاها شهریست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .......
. . . . . . . .
خوشا به حالت
که دانه های دلت پیدا بود!
حال میفهمم که چه سخت است
زندگی در میان مردمی
که قلبهایشان را ، پشت دیوارهای سنگی
محصور ساخته اند ......
راستی . . . . !
یادت می آید که گفتی
" صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد ؟ "
اینجا شب آنقدر طولانیست
که در صبح آسمان نایی برای هجرت ندارد ......
اینجا شقایقها زود وداع میگویند
گاه با خود میاندیشم
که تو نیز یک شقایق بودی ......!
اکنون که نزد تو می آیم
دو بال پروانه را به امانت میگیرم
تا پرواز کنم
و صدای قدمهایم ،
چینی نازک تنهایی ات را نیازارد.......