تبليغاتX
ترنج

وقت را بر روی سالهای کودکی تنظیم کرده ام

 

تا مرا در صادقترین کوچه های بچه گی صدا کند

 

میخواهم از همه ی این دورنگی ها جدا شوم

 

خیلی وقت است کابوس نقابهای دروغ

 

خواب از چشمان خسته ام ربوده

 

خسته شدم از دیالوگهای تکراری

 

از صحنه ی کثیف تآتر زندگی

 

و از همه ی مترسک های انسان نما

 

که ادعای فهم و شعورشان

 

گوش مزرعه ها را کَر میکند

 

گوش هایم تشنه ی لحظه ای سکوتند

 

ساکت

 

همه ساکت !!!

 

از هفتمین سقف آبی دستور می آید

 

همه ی مترسک ها سکوت کنند ..........

 

مثل اینکه اتفاقی افتاده !!!!!

 

صدای گوش خراش این مدعیان تو خالی

 

تا هفتمین سقف آبی هم رسیده !

 

ولی گویی هنوز نمیدانند

 

دستشان برای  " او "  رو شده

 

گوششان بدهکار نیست

 

هنوز صدای طبل های تو خالی

 

و هنوز گوشهای مزرعه

 

در طلب لحظه ای سکوت

 

ساکت . . . . . .

 

همه ساکت . . . . . !

 

میخواهم هوای خالص گوش کنم . . . . . . .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:48 توسط ترنج |

 

 این روزها رد پای خدا در ذهن خانه

 

پررنگتر شده

 

حتی او هم فهمید

 

با اینکه ذهنش از جنس ذهن ما نیست

 

برادرم میگفت

 

او هم دنیا را دارد و هم آخرت را

 

نماز را به زبان ما نمیخواند

 

و نگاهش به مُهر

 

از جنس نگاه ما نبود

 

اصولش را نمیدانست

 

ولی . . .

 

نمازش اصولی بود

 

صدای زمزمه اش را میشنوم

 

ولی نمیفهمم

 

فقط میدانم 

 

 ربنایش خالصترین نوع دعا بود

 

معاشقه اش را با خدا میبینم

 

و میدانم ، حضورش در میان ما

 

آیتی ست از جانب خدا

 

ولی ....

 

عاقل صفتان دیوانه

 

او را دیوانه خطاب میکنند

. . . . .

 

و خوشا به حال او

 

که چشمانش به هنگام نماز

 

باز است به سوی خدا

 

 و همچون ما ،

 

 سر شرم از گناه

 

  به زمین فرود نمی آورد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:1 توسط ترنج |

دلم برایش تنگ شده

 

مدتهاست ندیدمش

 

به اندازه ی یک عمر

 

آن شب پس از مدت ها صدایش را شنیدم

 

یعنی . . . .

 

دلم صدایش را شنید

 

هیچ تغییری نکرده بود

 

صدایش مرا یاد روز اول انداخت

 

آن زمان که با دستان لطیفش

 

گِل تنم را می سرشت . . . . . .

 

هنوز طنین ترانه ای که برایم میخواند به یاد دارم

 

آن زمان که سر تا پا اشک شدم

 

تا شاید ، دلش برایم بسوزد

 

و مرا  از آغوش گرمش جدا نکند

 

اما او . . . . . . . .

 

گِلم را سرشت . . . . . .

 

در حالی که ترانه ی جاودانگی اش را برایم میخواند

 

گِلم را در قالب انسان ریخت

 

و وعده ی دیدار دوباره داد

 

دیداری در آن سوی پل زمین

 

و سپس

 

هبوط من . . . . . . . . .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 14:40 توسط ترنج |

 مترسکی در دل وسیع مزرعه

 تنها .......

 و در چشمانش ،

 عشق آسمان آبی برای پرواز یافته بود

 و او که دیوانه وار

 در پی معشوق،

 مزرعه ها را زیر پا نهاد

 و گویی نمیدانست

 معشوق در فضای وسیع ذهن مزرعه آکنده است

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 3:18 توسط ترنج |