وقت را بر روی سالهای کودکی تنظیم کرده ام
تا مرا در صادقترین کوچه های بچه گی صدا کند
میخواهم از همه ی این دورنگی ها جدا شوم
خیلی وقت است کابوس نقابهای دروغ
خواب از چشمان خسته ام ربوده
خسته شدم از دیالوگهای تکراری
از صحنه ی کثیف تآتر زندگی
و از همه ی مترسک های انسان نما
که ادعای فهم و شعورشان
گوش مزرعه ها را کَر میکند
گوش هایم تشنه ی لحظه ای سکوتند
ساکت
همه ساکت !!!
از هفتمین سقف آبی دستور می آید
همه ی مترسک ها سکوت کنند ..........
مثل اینکه اتفاقی افتاده !!!!!
صدای گوش خراش این مدعیان تو خالی
تا هفتمین سقف آبی هم رسیده !
ولی گویی هنوز نمیدانند
دستشان برای " او " رو شده
گوششان بدهکار نیست
هنوز صدای طبل های تو خالی
و هنوز گوشهای مزرعه
در طلب لحظه ای سکوت
ساکت . . . . . .
همه ساکت . . . . . !
میخواهم هوای خالص گوش کنم . . . . . . .
این روزها رد پای خدا در ذهن خانه
پررنگتر شده
حتی او هم فهمید
با اینکه ذهنش از جنس ذهن ما نیست
برادرم میگفت
او هم دنیا را دارد و هم آخرت را
نماز را به زبان ما نمیخواند
و نگاهش به مُهر
از جنس نگاه ما نبود
اصولش را نمیدانست
ولی . . .
نمازش اصولی بود
صدای زمزمه اش را میشنوم
ولی نمیفهمم
فقط میدانم
ربنایش خالصترین نوع دعا بود
معاشقه اش را با خدا میبینم
و میدانم ، حضورش در میان ما
آیتی ست از جانب خدا
ولی ....
عاقل صفتان دیوانه
او را دیوانه خطاب میکنند
. . . . .
و خوشا به حال او
که چشمانش به هنگام نماز
باز است به سوی خدا
و همچون ما ،
سر شرم از گناه
به زمین فرود نمی آورد
دلم برایش تنگ شده
مدتهاست ندیدمش
به اندازه ی یک عمر
آن شب پس از مدت ها صدایش را شنیدم
یعنی . . . .
دلم صدایش را شنید
هیچ تغییری نکرده بود
صدایش مرا یاد روز اول انداخت
آن زمان که با دستان لطیفش
گِل تنم را می سرشت . . . . . .
هنوز طنین ترانه ای که برایم میخواند به یاد دارم
آن زمان که سر تا پا اشک شدم
تا شاید ، دلش برایم بسوزد
و مرا از آغوش گرمش جدا نکند
اما او . . . . . . . .
گِلم را سرشت . . . . . .
در حالی که ترانه ی جاودانگی اش را برایم میخواند
گِلم را در قالب انسان ریخت
و وعده ی دیدار دوباره داد
دیداری در آن سوی پل زمین
و سپس
هبوط من . . . . . . . . .
تنها .......
و در چشمانش ،
عشق آسمان آبی برای پرواز یافته بود
و او که دیوانه وار
در پی معشوق،
مزرعه ها را زیر پا نهاد
و گویی نمیدانست
معشوق در فضای وسیع ذهن مزرعه آکنده است